



امروز در سرزمين کلام
فرمانروای سکوت حکومت خواهد کرد
وبر دستان واژه ها زنجير تضرع
خواهد بست .
قلم ها را به دار خواهد آويخت !
ودفترهارا به شانه های باران تکيه خواهد داد!
تا کسی جز خودش ترا نگوید:
دوستت دارد !!!


گریه نـکن به حالم دلم طاقــت نداره
دونه دونه اشکای تو برام ارزش نداره
دلم طاقــــت نداره ببینم مـــــرگ ستـــــاره
دلم طاقـــــــت نداره ببینم این حـــــال و داره
گریه نـــــــکن به حالم من هم خدایــــــــی دارم
تو این جنـــگل وحشی من جز اون چیـــزی ندارم
گریـــــــه نکن بی وفـــــــا خدای مـــــــن بـــزرگ
تو بــــردی آبرویم به روزش مــــی برم آبرویت
من بـــــــــی وفا نبودم تو بـــــــــی وفایم کردی
من بـــی اعتبار نبودم تو بـــی اعتبارم کردی
گریه نـــــکن به حالم من هم خدایـــی دارم
تو این جنگل وحشی من جز اون چیزی ندارم





چگونه بي تو سر كنم
چگونه شب سحر كنم
بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم
بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم
بدون تو يه ماهي بدون تنگ
بدون تو سكوت مرده اي خموش
بدون تو ستاره اي بي فروغ
بدون تو پرنده اي شكسته بال
بدون تو شبم - شبي كه ندارد او سحر
بدون تو غروب غم گرفته ام
بدون تو يه ابر تكه پاره ام
بدون تو...
نمي كنم بدون تو زندگي


دست تو
آخرین باری که یخ زدم تو چشمای ترت
نازی، ناز پر از نیاز من غمگین بود
توی تلخی نگاهای پر از حسرت من
گرمی دست تو رو دستای من شیرین بود
دستای گرمتو ارزونیم کن
ای وجودت پره ایثار و امید
توی راه قصه قربونیم کن
سردمه سرمه نازی سردمه
سردمه
مث یه قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم
سردمه
مث سمپاشی مزرعه تو چشمای ملخ، یخ کردم
دست تو
دست تو گرمی تابستون داغ وطنه
ولی من
ولی من مث یه برف سرد سرد رو قله سردم
ای نگاه تو مثل کوره داغ
سردمه مثل یه قایق روی یخ
ای حضورت مثل گرمی اجاق
آره یاد تو همیشه یادمه
تو که گفتی به زمین دل نمی دی
تو که تو قرن شب و ماتم و درد
هق هق تلخ خدا رو میشنیدی
سردمه سردمه نازی سردمه













